تا بی خودی

چروک
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
 

خودت را تو آینه نگاه میکنی .خودتی و چند خط جدید که باز هم تویی .پس چرا اینقدر سخت است شمارۀ سِنّت را روی کیک تولدت بگذاری !!!! تا کی میخواهی هر 6 ماه بو تاکس تزریق کنی؟؟؟

نوازش گیسوی سپید مادربزرگ را سالهاست نوه ها از دست داده اند . اگر تولد روشنفکری آغاز فراموشی لحظه ها است ، من این مرگ تدریجی را با تمام وجود در آغوش میکشم.


 
 
بهار
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

همیشه بهار پر تغییر است ،این زیبا دگرگونم میکند.دوستش دارم فصل شکوفه های نارنج را ،آنقدر که سکوت را دمی تنها بگذارم و به بهانه خوشامد گویی اش کمی سفر کنم.


 
 
سهم
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
 

سکوت سهم مناسبی از داشته ها است وقتی باورت را نمیتوانی فریاد بزنی .وقتی فراموشی ، حاکم لحظه است .وقتی بسیاری از دانسته هایت فقط تو را به سکوت رهنمون میکند. وقتی راه بسیار میجویی و چاره فقط  سکوت است.پس بسیار سکوت کن که همدهی قیمتی است تا آسمان بار بردارد و زمین دوباره ای را تجربه کند ،به اندازۀ قامت تک تک فرزندانش.


 
 
به تماشا سوگند...
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام  

و به پرواز کبوتر از ذهن واژه‌ای در قفس است  

حرف‌هایم مثل یک‌تکه چمن، روشن بود  

من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد 

 و به آنان گفتم: سنگ، آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ 

 در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی‌ست که رسولان، همه از تابش آن خیره شدند  

پی گوهر باشید 

 لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید  

و من آنان را به صدای قدم پیک، بشارت دادم  

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت 

 و به آنان گفتم: هر که در حافظة چوب، ببیند باغی  

صورتش در وزش بیشة شور ابدی خواهد ماند 

 هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود 

 آنکه نور از سرِ انگشت زمان برچیند 

 می‌گشاید گره پنجر‌ه‌ها را با‌ آه 

 زیر بیدی بودیم برگی از شاخة بالای سرم چیدم، گفتم‌: چشم را باز کنید 

 آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ 

 می‌شنیدم که به هم می‌گفتند: سِحْر می‌داند، سِحْر! 

 سر هر کوه، رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند 

 باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد خانه‌هاشان، پُر داوودی بود چشمشان را بستیم دستشان را نرساندیم به سر‌شاخة هوش 

 جیبشان را پُر عادت کردیم خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم ...


 
 
چمدان سفر مارکز
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی از زندگی به من ارزانی میداشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم میرسید نمیگفتم بلکه به همه ی چیزهایی که میگفتم فکر میکردم.کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میدیدم.چون میدانستم هر دقیقه ای که چشممان را بر هم میگذاریم شصت ثانیه ی نو را از دست میدهیم.هنگامی که دیگران می ایستند ...راه میرفتیم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار میماندیم.هنگامی که دیگران صحبت میکردند گوش میدادیم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردیم.
... اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی میداشت قبایی ساده میپوشیدم و طلوع آفتاب را انتظار میکشیدم.... با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا درد خارشان و بوسه ی گلبرگهایشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی میداشتم نمیگذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه ی مردان و زنان بقبولانم که محبوب منم اند و در کمند عشق زندگی میکردم.به انسان ها نشان میدادم که چه در اشتباه اند که گمان میبرند وقتی پیر شدند دیگر نمیتوانند عاشق باشند.به هر کودکی دو بال میدادم اما رهایش میکردم تا خود پرواز را بیاموزد و به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد.

آه !! انسانها ، از شما چه بسیار چیزها آموخته ام من دریافته ام که همگان میخواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی چیزی است که در دست دارند.دریافته ام که وقتی

»» طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد «««

»»»» دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد ««««

من از شما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که آنها را در این چمدان میگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.


نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز در بستر مرگ برای دوستانش


 
 
...تفاوت از زمین تا آسمان است!!!
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
 

اینجا شهر است. آنجا روستا نیست ،ده نیست ،قریه نیست،شهرستان نیست ،استان نیست آنجا جایی است که آدمها توی هم لولیده و در هم زندگی میکنند در قفسهای بزرگی به نام خانه.

 

اینجا خانه ها  سفید و سیاه است ،بعضیها قلم دل برداشته اند و خانه هایشان را رنگارنگ کرده اند ولی بقیه خانه ها جملگی سفید و سیاه است .آنجا خانه ها سیاه وسفید است وبعضا خانه هایی رنگی میبینی که  بی شک دل مردمانش رنگی است  و باقی آن همه سیاه وسفید است.

اینجا باید کار کنی تا غذا بخری.آنجا بی پول غذا نمیدهند ،باید کاری کنی که در ازای آن انعام بگیری و با آن غذا تهیه کنی.

اینجا مردم لباس میپوشند ،لباسهای کنار خیابان افتاده  را نمیگویم ،لباس میخرند و خود را میپوشانند .شاید درون را به درونی، درونی تر ببرند که هر کس آنان را دید پرده عریانی درونشان آنی نریزد ،آنجا مردم لباس میپوشند ،نه لباسهای کنار خیابانی ، لباسهایی که از مغازه ها میخرند و زیبایی ظاهریشان را به هم نمایش میدهند و درون را لایه لایه میپوشانند و ماسک هم از اجزای لباس رسمی است همانند مهمانیهای بالماسکه .

اینجا مردم که مریض میشوند به بیمارستان میروند ،آنجا مردم وقتی مریض میشوند بعضی ها سریعا به دکتر مراجعه میکنند و بعضی دیگر ساعتها دل درد میکشند به امید نیروی درونی شفابخش نیامدنی ،بی پاسخ که ماندند پر سر و صدا خود را به درمانگاه میرسانند.

اینجا آسمان دو رنگ است و دو پارچه.چپ آن ابری است و ماه از پس آن برنمیآید ونیم دیگر گاها آفتابی است و خورشید پیام آور روز و گرما است .آنجا آسمان به دو بخش قسمت شده شرقی و غربی.قسمت شرقی نور دارد زیرا خورشید را از پس آن نظاره میکنی و روزها گرم است.غرب آن ابری و بی ماه است حتی کورسوی ستاره ها نیز دیده نمیشوند.

اینجا مردم روزها بیدارند و شبها میخوابند و آنان که آهنگ بدنشان ناساز است به کارهای شبانه مشغولند و روزها در خوابند.آنجا مردم شبها میخوابند و روزها اکثرا بیدارند .جغدانی هم هستند که شبها به شکار مشغولند و روزها در خوابند و یا همۀ زندگی شب کاری را برگزیده اند.

اینجا بچه ها مدرسه میروند و بزرگترها دانشگاه.چه حقیرند مردم اینجا که ملاک برتریشان مدارک و برتری شغل آنهاست.آنجا مردم مدرسه میروند و به مدارک خود میبالند ،که اگر آنها از دستشان به زمین بیافتد ، امید بقایشان از کلاغ کمتر است.

اینجا مردم با نوازش و بوسه آرام میگیرند و از گرمای وجود هم جانی برای حرکت.آنجا کسی به نوازش احتیاج دارد که گرمای وجودش برای زنده بودن کافی نیست آنگاه میگوید چه گرمای جان بخشی که روح را تلطیف میکند و به حرکتم جانی تازه میبخشد آنگاه در آغوش هم آرام میگیرند.

اینجا مردم خانه و آغوش و پول و مدرسه را تعهد مینامند .آنجا خانه جایی برای با هم بودن اجتناب ناپذیر دور از چشم دیگران  و انعام برای خرید غذا و مدرسه رها شدن از دست کوچکترهاست و هیچ کدام معنی تعهد نمیدهد که توفیقی است اجباری و بس خوشایند که ظاهرا تغییر نام کوچکی داده.

اینجا بهشت نیست ،دوزخ نیست ،برزخ هم نیست .اینجا باور دارند زنده اند مخلوقند و یا حیوانی دو پا،پیامبر نیستند و کسی برایشان معجزه نخواهد آورد ،نفس میکشند  کار میکنند ودر آغوش هم می آرمند تا زنده بمانند .

آنجا برزخ نیست ،دوزخ نیست بهشت هم نیست .آنجا هم باید نفس بکشند تا زنده بمانند واز  هم خانگی با مرگ در هراسند و ثانیه ها را برای زندگی میدزدند!!! میگویند معجزها در راهند و جادوگران دوستان قدیمی همشهریانند .آنکه معجزه را میبیند میگوید جعلی است و آنکه از کنار معجزه نمیگذرد برگزیده نیست.

اینجا و آنجا همسایه اند.بعد مسافتی مابین آنها نیست.از یک اتمسفر نفس میکشند و با کمی تاخیر تاکسی های مشابه سوار میشوند و دوستان مشترک را به غیر مشترک و دوستان غیر مشترک را به مشترک بدل میکنند.  

                                                   بیایید باور کنیم :     

                                                                      " تفاوت از زمین تا آسمان است"


 




 
 
تولستوی
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
 
فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی
هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.


 
 
سهراب سپهری
نویسنده : بیتا حقوقی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 
 

 
 
 
 
 
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.



 
 
← صفحه بعد